تبليغاتX
از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره...

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره...

انتقالی گرفتیم!!!


این وبلاگ منتقل شد به :

http://rozgar.mihanblog.com/        

 

موفق باشید !

   

بیا تو دفترم یادگاری بنویس !!!


صبح از خواب پاشدم تصمیم گرفتم بیام این پست رو بدم . یه جورایی وداعه و یه جورایی هم ثانیه شماری !!!
یدم کارت اینترنتم تموم شده رفتم از کلوپ دوره فلکه یه کارت بگیرم ! کارت زیر ۲۰ ساعت برام تاحالا سابقه نداشته که ۱ روز بیشتر دووم بیاره !!! برای همین همیشه سعی می کنم اشتراک کم بگیرم به قول معروف کاه (پول بابا) که از خودمون نیس کاهدون (وقتم) که از خودمه !!! معمولا کارت ۵ ساعته می گیرم تا جایی که هر چند روز که می رم کلوپ محلمون دیگه هیچی نمی گم خودشون یه کارت ۵ ساعته می دن منم پولو می دمو میرم !


یه مدتی بود دیدم دیگه وقتی دوستاشون تو مغازن وقتی من از دور میام احساس می کردم به دوستاشون می گن الان میاد میگه یه کارت اینترنت ۵ ساعته بده !! وقتی هم می گفتم می دیدم اونا یه نیشخندی می زدن !!! یاد ۷/۸ ساله پیش افتادم ! سر کوچمون یه بقالی بود با بچش (بچه بقاله!) رفیق بودم ! وقتی پیشش می شستم آدمای سیگاری که از دور میومدن می گفت حمید ببین الان میاد میگه یه سیگار تیر کمر باریک بده !! وقتی هم اونا میومدن همینو می گفتن می زدیم زیر خنده !! دیدم حکایت مام شده مثل اونا برای همین بهم برخورد دیگه نرفتم اون مغازه !!!


یه مدتیم می رفتم از یه جایه دیگه کارت نت می گرفتم ! امروز دیگه چون حوصله نداشتم اون همه راهو برم جایه دیگه رفتم از همون مغازه اولی یه ۲ ساعتشو گرفتم تا امروزم چون زیاد کار داشتم وقتمو زیاد نزارم رو نت ! کارت رو که گرفتم دیدم دو سه تا فیلم ایرانی جدید اومده ! اصلا اهل فیلم نیستم از فیلمای تلویزیونم فقط " راه بی پایان " چهار شنبه های شبکه سه رو می بینم و دیگه اگه مسابقه والیبالی چیزی باشه وگرنه اصلا تلویزیونی نیستم !!


هر موقع هم یکم وقتم آزاده میام چند تا فیلم از کلوپ می گیرمو می ریزم رو گوشیم تا اگه یه موقع رفتیم جایی و بیکار بودیم تو ماشینی جایی اونجا فیلما رو می زارمو می بینم !! بعد که تاریخ کرایه فیلم رو زد کف کردم !!!! قبلا هم گفته بودم عددایه ۶ و ۸ برام خوش یمنن و معمولا تو این روزا اتفاقای مهم و خوبی برام میوفتن !! دیدم تاریخ گرفتن فیلم رو زد ۸/۶/۸۶ !!! به طرف گفتم امروز ۸/۶ هه ؟! بعد گفتم ایول بابا !! طرف گفت مگه ۸/۶ چه خبره ؟! گفتم هیچی بیخیال !! خداییش هر موقع خواستم یه کاره مهمی بکنم پایه این عددا میومد وسط !!! فهمیدم امروز قراره یه کارایه مهمی بکنم و یه تصمیمایه جدی یی بگیرم !




راستی اینم جدیدترین عکسام : http://rozgar.ir/web/index.php?do=static&page=tir86  


حالا بگذریم ...


اما موضوع این پست :


۱- نام مستعار !!! (تغییر نام !!! حمید => ؟ )



نمی خوام بگم از اسم حمید بدم میاد یا باهاش راحت نیستم اتفاقا خیلی هم دوسش دارم و بهشم افتخار می کنم اما یه چیزی هست چون یه ایرانیم دلم می خواد اسمم از همین آب و خاک باشه ! یه اسم کاملا فارسی ! برای همین تصمیم گرفتم بیام اینجا بگم تا شما ها چند تا اسم پیشنهاد بدین و روز ۶ آبان که اومدم از بین اسمایی که شما پیشنهاد دادین یه اسمی رو انتخاب کنیم و تا مدتی اسم مستعارم باشه و از تابستون ساله دیگه هم اسم اصلیم !!!


ویژگی هایی که اسم پیشنهادی باید داشته باشه :


۱ - فارسی باشه !
۲ - اسم پسر باشه !


۳ - ناز باشه (مثل خودم) !!


۴ - باکلاس باشه !!!!




۲- دفتر یادگاری !!!


امروز ۸/۶/۸۶ اِه ! یکی از ۴ روز مقدس طول زندگی من که هیچ وقت فراموششون نمی کنم ! ۶/۸/۶۸ که خودم به دنیا اومدم و ۸/۶/۶۸ ام که هنوز تو این دنیا نبودم ! امروزم میشه سومین روز مخلوط این ۲ عدد !چهارمین و آخرین روز هم که نزدیک به ۶۰ روز دیگه میاد و برای همیشه این جور روزا برام تموم میشن !!!


نزدیک به دو ماهه دیگه تولدمه ! چند ساله که منتظر همچین روزیم ! خیلی زود اومد و خیلی برام سخته که همچین روزی زود رد می شه و می ره !!!


حالا وایسین بیشتر توضیح بدم ! یه دفتر آماده کردم و تصمیم دارم هر یه صفحشو بدم به یکی از دوستام هرچی می خواد راجع به من یا هر چیز دیگه ای بنویسه !


از الان ( ۸/۶/۸۶ ) تا ( ۶/۸/۸۶ ) همه بازدیدکننده های اینجا چه بشناسمتون و چه نشناسمتون وقت دارید بین ۱ تا ۱۵ خط مطلب بنویسید و از طریق نظرات یا ایمیل یا حتی اس ام اس و حتی حضوری برام بنویسید یا بفرستید !!!


* فقط اگه از طریق نظرات پیامتونو فرستادید بعد از ارسال پیام دوباره در همون قسمت نظرات مشخصاتتونو هم بصورت مخفی بفرستید !


مطالب و نوشته های ارسالی تونو هم به ترتیت تاریخ ارسال توی دفتر وارد می کنم و سعی می کنم هرسال بین این دو تاریخ ( ۸ شهریور تا ۶ آبان ) این جشنواره رو تکرار کنم با این تفاوت که امسال همه مطالب ارسالی توی این دفتر ثبت می شه ولی سالهای دیگه هرسال فقط ۱۰ تا مطلب از ۱۰ نفر به یادگاری به این دفتر اضافه می شن تا اینکه دفتر ۳۶۰ صفحه ای پرشه !!! (تقریبا میشه تا ۳۶ سال دیگه !!! )


کسایی هم که بهم دسترسی دارن می تونن بیان و با دست خط خودشون مطلبشونو بنویسن !! فقط سعی کنید تا جایی که می تونید چیزایه خوب خوب راجع بهم بنویسید چون تصمیم دارم کوچکترین سانسوری توی مطالب انجام ندم !


به هر حال خوشحال می شم منو قابل بدونین و چند خط برام چیزی بنویسید !!! یه شعری - نه اینکه بی ربط باشه ها !! - یا یه متن ادبی و یا یه یادگاری و دردلی یا توصیفم کنید و ایراداتمو بگید ! تا برای همیشه اسمتون تو لیست بهترین دوستام باقی بمونه !!



درضمن ۶ آبان هم در راهه ! گفتم که این ۶ آبان امسال برای من تکه !! تبریک پیشاپیش هم یادتون نره !!!


   

یک داستان کوتاه از بورخس : 25 اوت 1983


به ساعت کوچک ايستگاه كه نگاه كردم، يكى دو دقيقه از يازده شب‏ گذشته بود. پياده به طرف هتل راه افتادم. حس آسودگى و بى قيدى‌ايى كه جاهای آشنا به جان آدم مى ريزد، مثل دفعات قبل به جانم ريخت. در بزرگ آهنى باز بود. عمارت توى تاريكى فرو رفته بود.‏ وارد سرسرا شدم كه آينه‌هاى دودی‌اش تصوير گلدان‌ها را در خود منعكس مى كرد. عجيب آنكه مهمانخانه‌چى مرا به جا نياورد و دفتر ثبت نام را مقابلم گذاشت. قلم را كه با زنجير نازكى به پيشخان بسته بودند ‏برداشتم.‏ آن را در مركب‌دان برنجى فرو كردم و روى دفتر ثبت نام خم شدم كه ناگهان يكى از آن عجايبى را كه قرار بود آن شب با آن ها روبه رو شوم دیدم.‏


اسم من خورخه لوئيس، روى صفحه ثبت نام مسافران نوشته شده بود و‏ جوهر آن هم هنوز كاملا خشک نشده بود.‏ مهمانخانه‌چى گفت: «گمان مى‌كردم جنابعالى تازه به طبقه بالا تشريف برده‌ايد.» بعد هم با دقت بيشترى مرا نگاه كرد و گفت: «معذرت مى خواهم قربان. آن يكى خيلى شبيه شما بود. شما البته جوانتر از ایشان هستيد.»‏
يرسيدم: «توى كدام اتاق است؟»‏ جواب داد: «از من اتاق شماره نوزده را خواست.»‏ ترس من هم از همين بود.‏


قلم را انداختم و به سرعت از پله‌ها بالا رفتم. اتاق شماره نوزده در‏ طبقه دوم بود و پنجره‌اش به حياط درب و داغانی باز مى‌شد. ايوانى هم داشت و به گمانم نيمكتى هم در ايوان بود. اين اتاق بلندترين اتاق مسافرخانه به حساب مى آمد. دستگيره را چرخاندم. در باز بود. چراغ را خاموش نكرده بودند. آهسته وارد اتاق شدم و در نور تند، خودم را ديدم!‏
طاقباز روی تخت آهنى كوچک دراز كشيده بودم. پيرتر بودم و جا افتاده‌تر و نحيف‌تر. چشم‌ها در چشمخانه گم شده بود. صدايش به گوشم رسيد.‏
صداى واقعی من نبود. به صدايى شباهت داشت كه غالبا در مصاحبه‌هاى ضبط شده‌ام مى‌شنوم ، صدايى يكنواخت و ملال آور.‏


گفت: "چقدر عجيب است. ما دو نفريم و ما يك نفريم. ولى خوب، وجود چنين چيزی در رؤيا، واقعا جای تعجب ندارد."‏
پريشان و حيران گفتم. "پس تمام اين ماجرا خواب است؟ "‏ مطمئنا آخرش خواب من است.‏


به شيشه خالى روى عسلى مرمرى اشاره كرد و گفت: "ولى تو هنوز راه درازى داری تا به اين شب برسى و كلى خواب و رؤيا وجود دارد كه‏ حالا حالا منتظرت است. امروز براى تو چه روزى است؟ "‏
مردد پاسخ دادم: "دقيقا نمى‌دانم، اما ديروز شصت و يكمين سالگرد تولدم بود."‏


‏"وقتى تو به امشب برسى، هشتاد و چهارمين سالگرد تولدت ديروز خواهد بود. امروز 25 اوت 1983 است."‏
با صدايى فرو خورده گفتم: "پس سال‌هاى زيادى بايد صبر كنم."‏ ناگهان گفت: "براى من ديگر چيزى نمانده. هر آن در انتظار مرگ‏ هستم. در چيزى حل مى‌شوم كه نمى‌شناسمش و همچنان در روياى يک همزاد هستم. اين فكر دستمالى شده را استيونسن و آينه‌ها به من القا‏ كرده‌اند. "‏


احساس كردم آوردن نام "استيونسن "، در واقع نوعى آخرين وداع است و نه تلميحى فخرآميز. من او بودم و اين را خودم خوب فهميدم. حتی حساس‌ترين لحظه‌های تأثرانگيز هم نمى‌تواند آدم را شکسپير كند تا به ‏خلق و ابداع عبارات به ياد ماندنى دست بزند.‏
براى آنكه موضوع صحبت را عوض كنم گفتم: "من مى‌دانم كه سر تو جه بلايى می‌آيد. در همين محل ،  توى يكى از اتاق هاى پايين، داستان اين خودكشى را به صورت چركنويس شروع كرديم. "‏
به آرامى- انگار دنبال رد خاطراتی گنگ مى گشت- گفت: "بله ، مى فهمم. ولی هيج ربطى ييدا نمى‌كنم. در آن متن چركنويس، من بليت ‏يک سره‌اى خريدم به مقصد "اندروگ". توى هتل "لاس دليسياس " به اتاق ‏شماره نوزده، آن ته ته، رفتم و دست به خودكشى زدم. "‏
گفتم: "به همين دليل الان من اينجا هستم. "‏


‏"اينجا؟ ولى ما هميشه اينجا هستيم. اينجا من خواب تو را مى بينم.‏ توى آپارتمان "كايه ماييو". اينجا توى اتاقى جان مى دهم كه اتاق مادر بود. "‏ سعى كردم به ياد نياورم و خودم را به آن راه بزنم. تكرار كردم: "اتاق مادر. من خواب تو را در اتاق شماره نوزده مى بينم. طبقه بالا. "‏ ‏"كى خواب كى را می‌بيند؟ من مى دانم كه خواب تو را مى بينم. اما نمی‌دانم تو هم خواب مرا مى‌بينى يا نه؟ هتل اندروگ، سال‌ها قبل ويران شد. بيست سال، شايد هم سى سال پیش. كسى چه مى‌داند؟! "‏ در مقام دفاع برآمدم و گفتم: "من خواب مى‌بينم. "‏ ‏"اما تو هنوز نمى‌دانى كه مسأله مهم، كشف اين مطلب است كه آيا فقط يک نفر خواب مى‌بيند يا هر دو؟! "‏
‏"من بورخس هستم كه اسم تو را توى دفتر ثبت نام مسافرها ديدم و به إين اتاق آمدم. "‏


‏"بورخس! منم كه در "كايه ماييو" در حال احتضارم. "‏ لحظه‌اى سكوت افتاد. بعد، آن ديگرى كفت: "بيا خودمان را به معرض امتحان بگذاريم. سخت‌ترين لحظه زندگى‌مان كى بوده است؟ "‏ به طرف او خم شدم و هر دو در يک زمان لب به سخن باز كرديم.‏ مى دانستم كه هر دومان دروغ مى گوييم. لبخندى محو و بى‌رنگ چهره پير او را روشن كرد. حس كردم كه لبخند او به نوعى بازتاب خنده خود من‏
است.‏
گفت: "ما به هم دروغ گفتيم. چون خودمان را يكى نمى دانستيم و دوتا مى دانستيم. حقيقت اين است كه ما دو نفريم و در حقيقت، يک نفريم. "‏ صحبت‌هاى ما كم كم مرا مى‌آزرد. اين را به او گفتم. بعد هم اضافه كردم: "خوب ببينم، تو كه در 1983 هستى، نمى خواهى چيزى از ‏سال‌هايى
كه در پيش رو دارم بروز بدهى؟ "‏
‏"بورخس بيچاره ى من! چه بگويم؟ همين بدبختى كه به آن خو كرده‌ای، ادامه خواهد يافت. در اين خانه تنها زندگى خواهی كرد. كتاب‌هاى بدون حروف و مدال سوئدنبرگ و جعبه چوبی با آرم صليب فدرال.‏ نابينايى، تاريكى نيست. شكلى از تنهايى است. به ايسلند بر مى‌گردى. به سرزمين يخ. "‏ ‏"ايسلند! سرزمين يخ درياها! "‏

‏"در رم از اشعار "كيتس " مى‌خوانى كه نامش، مثل نام همه، بر آب نوشته شده. "‏ ‏"من هيچ وقت به رم نرفته بودم. "‏
‏"چيزهاى ديگرى هم هست. تو بهترين شعرها را خواهى سرود. يک مرثيه بلند بالا. "‏ ‏"مرثيه برای"...‏


جرأت نكردم اسم او را ببرم.‏ ‏"نه او بيشتر از تو عمر مى كند. "‏ در سكوت نشستيم و او ادامه داد: "تو كتابى مى نويسى كه سال‌ها رؤيای آن را در سر مى‌پرورانديم. حدود 1979 متوجه مى شوى كه اين به‏ اصطلاح آثارت هيج چيز نيست، جز توده‌اى طرح و قلم اندازی‌هاى متفرقه.‏ آن وقت دلت مى خواهد به وسوسه‌هاى بيهوده و خرافاتى تن در دهى كه‏ بزرگ‌ترين كتاب خودت را بنويسى. همان خرافه‌اى كه بر "فاوست " گوته ، ‏"سالامبو" و "اوليس " سايه افکنده. جالب آنكه من صفحه‌هاى زيادى را پر
كرده‌ام. "‏
‏"آخرش هم مى فهمى كه نتوانسته‌اى از عهده بر بيايى. "‏ ‏"خيلى بدتر. من فكر مى‌كردم به معناى واقعى كلمه يک شاهكار است.‏ نيت خير من از يكى دو صفحه اول تجاوز نكرد. در صفحات ديگر هزار
توهاى درهم تنيده‌اى آمدند مثل، كارد، مردى كه خود را رؤيا مى پندارد، سايه‌اى كه خود را واقعى مى‌داند، ببرهاى شب، منازعه‌اى كه به خون مى انجامد، "خوان مورانيا" كه بينايى اش را از دست مى دهد و از هستى‏ ساقط مى شود، كشتى‌ايى كه از ناخن مردگان درست شده، و زبان ‏انگليسى
كهن كه روزگارى دراز راجع بوده است.‏
بدون طعنه و كنايه گفتم: "من هم آن موزه را مى شناسم. خيلى خوب. "‏ ‏"خاطرات دروغين كه هست، علم الاعداد، فن نثر نويسى، تناسب ناقصى كه منتقدين شادمانه كشف مى كنند. نقل قول‌هايى را هم كه ‏همواره دو پهلو نيستند، بايد به آن اضافه كرد. "‏  ‏"اين كتاب را منتشر هم كرده‌اى؟ "‏


‏"وسوسه شدم كه آن را از بين ببرم، با آتش. سرانجام آن را در مادريد با اسم ديگرى منتشر كردم. همه گفتند يكى از مقلدين عوام بورخس كه عيبش آن است كه بورخس نيست، به تقليدى سطحى از الگوى خود پرداخته است. "‏
گفتم: "تعجبى ندارد. هر نويسنده‌اى آخرش مريد كم عقل خودش مى شود. "‏
‏"آن كتاب يكى از راه‌هايى بود كه امشب مرا به اينجا رساند. درباره ‏ بقيه، تحقير كهنسالى، اطمينان از گذراندن همه روزهاى ييش رو... "‏ 

گفتم: "من آن كتاب را نمى نويسم. "‏
گفت: "مى نويسى! خوب هم مى نويسى. حرف‌هاى من كه حى و حاضر است. تنها خاطره‌اى به جای خواهد گذاشت. "‏ لحن خشن و يكسونگرانه او كه بى‌ترديد همان لحنى بود كه در كلاس درس از آن استفاده می‌كردم، مرا مى‌آزرد. اين واقعيت كه ما هر دو يكى بوديم و همديگر را تداعى مى كرديم مرا آزار مى داد. از اينكه مى‌ديدم از مزيت مصونيتى كه رو به موت بودن به او مى‌بخشيد، اينقدر بهره مى برد
عاصى مى شدم. از سر لج كفتم: "راستى، مطمئنى كه به زودى مى ‏ميرى؟

"‏ گفت: "بله! آرامشى گوارا و راحت جانى حس مى‌كنم كه ييش از اين‏ نمى‌شناختم. نمى‌توانم براى تو توضيح بدهم. براى آنكه بفهمى بايد تجربه ‏کنی. چرا از حرف‌هایی كه مى زنم اينقدر آزرده شده‌اى؟ "‏ ‏"آخر ما خيلى به هم شباهت داريم. من از قيافه تو كه كاريكاتور من‏ است، بيزارم. از صدای تو كه تقليد ناشيانه صداى من است حالم به هم‏ مى خورد. از جمله‌پردازى‌هاى دلجويانه ات كه مال من است بدم مى آيد. "‏
ديگرى گفت: "من هم همين طور. به همين دليل هم تصميم گرفته‌ام خودم را بکشم. "‏
پرنده‌اى در خيابان آواز خواند.‏


ديگرى گفت: "اين، آخرين بود. "‏
با حركتى مرا به سوى خود خواند و با دست‌هايش دست‌هاى مرا گرفت. كمى پس كشيدم. می‌ترسيدم كه ناگهان هر دو دست به يک دست بدل شود. گفت: "خويشتنداران به ما آموخته‌اند كه از ترک اين دنيا سر باز نزنيم. دروازه‌هاى زندان عاقبت گشوده شده است. من هميشه به زندگى با
اين ديد نگاه كرده‌ام. اما ترس و هراس و بزدلى‌ام پای مرا مى‌لرزاند. دوازده روز ييش، در لاپلاتا، سخنرانى‌هايى ارايه كردم درباره ى ششمين كتاب ‏"انيد". وقتى يكى از ابيات هشت هجايى آن را تکرار مى كردم، ناگهان دریافتم كه كدام راه را بايد پيش بگيرم. فكرهايم را كردم. از آن لحظه به
بعد آسيب‌پذير شده‌ام. سرنوشت من به تو تعلق خواهد گرفت و اين مكاشفه ناگهانى را، در ميانه ابيات لاتين "ويرژيل " خواهى يافت و اين گفت وگوى پيشگويانه را كه در دو مكان و دو زمان جدا از هم صورت‏ مى‌گيرد، فراموش خواهى كرد. وقتى دوباره خواب آن را ببينى، تو همانى مى شوی كه من الان هستم و من رؤياى تو خواهم بود. "‏
‏"فراموش نمى‌كنم و فردا در اولين فرصت آن را روى كاغذ مى آورم. "‏
‏"نه، در عمق ضميرت ته‌نشين خواهد شد ، وراى موج رؤياها. وقتى آن را مى‌نويسى باورت خواهد شد كه داستانى خيالى مى نويسى. فردا نخواهد بود. چند سال فرصت دارى و بايد صبر كنى. "‏
از حرف زدن باز ماند. متوجه شدم كه مرده است. به يک معنى، من هم با او مردم. نگران و مضطرب روى بالش خم شدم، اما هيچ كس را نيافتم.‏
از اتاق بيرون زدم. بيرون هيچ حياطى نبود، از پلکان مرمرى هم اثرى نيافتم. نه هتل آرامى ديدم، نه اوكالييتوسى، نه مجسمه و تاقى. نه ‏فواره‌اى بود و نه دروازه خانه ى ييلاقى در "اندروگ". بيرون، رؤياهايى ديگر بود كه انتظار مرا مى‌كشيد.‏

 

 

   
تصمیم داشتم تو دو هفته اول تابستون عشق و حالمو بکنمو از 15 تیر شروع کنم به درس خوندن ! ولی همینکه به خودم اومدم دیدم 15 روز اول تیر که هیچ ، کل ماه تیر رد شد و هنوز هیچ کاری نکردم !!!

روز اول مرداد بود که دیکه خوندنو شروع کردم.یه خونه داشتیم وسطای شهر اولای مرداد رفتم اوجا و یه دستی به سر و روی خونه هه کشیدمو میز و صندلی و تخت و کتاب و دترامو ورداشتم بردم اونجا ...!!! صبح ساعت 7 با بابابم که می رفت در مغازه منم باهاش می رفتموتا عصر ساعتای 6،7 اونجا وایمیسادم و ناهارم برام میوردن همونجا می خوردم !!! بچه های فامیل و رفیقامم خیلیاشون خونه هاشون اونجا بود . بالاخره بیکار نبودیم !!!


چون روزایه اولی بود که کامپیوترو گذاشته بودم کنار حکایت مام شده بود  مثله معتادایی که دارن ترک می کننو و استخووناشون درد می گیره منم دداشتم از گردن درد و سردر می مردم واسه همینم روازایه اول تو خونه پایینمون خیلی وقتشو می خوابیدم !!! بعد از گذشت 10/12 روز با اصرارای مامانم بود که داز اول مرداد یه کار خوبی کرده بودم که هر ساعتی که درس می خوندمو تو یه سر رسید یاد داشت می کردم مثل : ساعت 13 تا 14:30 زیست(3) تست ! برای همین یه آماری از مطالعه هفتگیم دستم میومد تا اگه یهو غافل شدم با یه نگاهی به اون دفتر به خودم میومدمو ... ! یه چند روزی که خونه بودم دیدم معدل مطالعه هفتگیم نسبت به وقتی که خونه پایینمون بودم بدجوره اومدهپایین ! برای همین تصمیم گرفتم برنامه مو عوض کنم ! 

شبا از 12 شب تا 10،11 بیدار وایمیسادمو کارامو می کردم بعد می خوابیدمو ... !یه هفته ای اینجوری ادامه دادم . موفق هم بودم ولی خیلی سخت می گذشت چون روز و شب می گذشتنو من هیشکسو نمی دیدم چون وقتی همه خواب بودن من بیدار بودمو وقتی اونا بیدار می شدن من می خوابیدم ! کلا تو روز هیشکیو نمی دیدم !!! تو شب بیداری یه سابقه طولانی دارم چون 3 سالی بود که کل تاتابستونا رو از شب تا صبح بیدار می موندمو میومدم اینترنت واسن شب بیدار موندن خیلی راحت بود!!!!
بابامم همیشه بهم می گه مثل سوسکا می مونی !!! شبه که همه خوابن شروع می کنی به ... !!!!!
ولی به هر حال هر چی بود برناممو باز هم عوض کردم!!!

12 شب می خوابیدمو صبح ساعت 4،5 پا می شدم ! بد جوری روم فشار اومده بود ! روزی 4 ساعت خواب ...
تا اینکه یه هفته پیش ، شب مثله همه نشستم پایه تلویزیون تا طنز چهار خونه رو ببینم .اون قسمتش بود که جواب آزمایش یارو رو اشتباهی داده بودنو طرف فکر می کرد که تا یه هفته دیگه می مره !!!
اعصابمم خورد شده بود ! با خودم گفتم وقت ما ایرانیا چقد با ارزش شده و ما چقد بدبختیم که که از رو یه موضوع میان 100 تا فیلم می سازن و مام باید بشینیم اونا رو ببینیم و بخندیم !!! و وقت تلف کنیم !!!  شایدم داریم به این وقت تلف  کردنمون می خندیم !!!

هم چون داداشامو بچه هاشون معمولا شبا ساعتای 8،9 میان خونه ما چون دیگه بهونه ای هم برای بیدار موندن نداشتمو و دیگه انرژی هم براام باقی نمی موند ایندفعه ساعت خوابمو عوض کردم !  و این روزا دیگه آخرش تا ساعت 9 شب بیدارم و بعدش می رم لالا !
شام رو هم دیگه از برنامم ورداشتم و از وقتی این کارو کردم معنای خواب و استراحت راحتو فهمیدم چیه !!!!!

تقریبا می شه گفت بعد چند بار برنامه عوض کردن تقریبا برنامه خوبی رو انتخاب کردم ولی حیف تابستونو حروم برنامه انتخاب کردنم کردم !!!

تو این مدت یکی دو ماهم یکی از آروم ترین روزایه زندگیمو داشتم !! چون آدم نسبت جنجالی هستم همیشه از یه چیزی ترس داشتم یا احساسی نسبت به کسی داشتم که نمی ذاشت آروم باشم !!! ولی تو این چند روزه دیگه نه بلایی سر کسی اورده بودم که بخواد تلافی کنه ، نه عاشق شده بودم که دلم جایی گیر کرده باشه ، و نه گندی بالا اورده بودم !!! فقط اون کارایی رو کرده بودم که فکر می کردم درسته و ارزششو هم دارن !!

حالا چون حرف فیلم 4خونه اومد ، چند روز پیش فیلم ((نقاب)) رو دیدم . فیلم قشنگی بود ، خیلی از واقعیت های روزو نشون داد ولی به خیلی چیزا هم توهین کرد !!! 
 نمی خوام بگم همش ولی به نظر من آخره بیشتر عشقا فحش و کتک کاریه (به اصطلاح کفگیر ملاقه) .
اگه ببینمم که کسی عاشق شده اولین پیشنهادی هم که بهش می کنم اینه که بیخیال شه یا احساسشو مخفی نگه داره و بزاره اون احساسه قشنگش(عشقشو میگم) براش باقی بمونه چون احساس عالشق شدن خیلی لذت بخشه !(فقط احساسشو میگ !!) چون آدما همه از دور قشنگن هر چی بیشتر بهشون نزدیک بشی بیشتر ازشون متنفر می شی !!

درست مثل حرفی که مرحوم فرهاد مهرداد به معشوقش زد !!
برای هیمنم همیشه به عشقای اساطیری علاقه داشتم ! عشقی که به خاطر رسیدنش هرکاری رو انجام بدی و بهش نرسی !!!!!! اینم جواب خیلیا که می پرسیدن چرا ... ؟!!!!! ولی تو این فیلم لطف کردنو همه چیو به مسخرگی گرفتن !

خوب دیگه زیاد گپ زدم !! به قول مرحوم ! بابا بزرگم "بی مغوم" باشم بهتره !!


راستی از سری بعدی تصمیم دارم تو پستام  از واژه عربی استفاده نکنم !

ما بریم به درسامون برسیم دیگه !

 موفق باشید !

   

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید .

آدم بود که زنجیر را ساخت ، شیطان کمکش کرد .

دل ، زنجیر شد ... زن ، زنجیر شد ... دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها

 همه دیوانه ی زنجیری ...

         

    

 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد .
      
با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد .
     
اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست
                             
از روزگار است...

 

   

اول یکم از خودم بگم تا برای نوشته های بعدیم زمینه سازی کرده باشم!

اولین ویژگیم اینه که حد وسط ندارم یا خیلی خوبم یا خیلی بد!یا خیلی مهربونم یا خیلی عصبی!!! یا خیلی جنجالیم یا خیلی آروم ، یا خیلی ساکتم یا خیلی پرحرف !!!...

*******

نه قد کوتاه نه قد بلند،موهای سربالا،رنگ چشامو نمی دونم !!! رنگ پوست سفید،نسبتا سوسول،ریش قشنگ و خوشگل !!!!! و صد البته خوش شانس !  

اسطوره های منم کسایین مثل کوروش کبیر ، خیام ، ابو علی سینا ، دکتر شریعتی و...

*******

افتخارات من


 کودکی :


- تولد در روز ۶/۸/۶۸ !!!!(۲۸ اکتبر ۱۹۸۹ میلادی)

- ختنه بدنیا آمده !!!
- داشتن ۴
Gf همزمان و بدون رقیب در کودکی !!!
- روابط خیلی نامشروع در کودکی !!!!!!

 

دوران مدرسه ابتدایی :

- دعوا با معلم اول کلاس اول !!!

- ارشد کلاس دوم ابتدایی

- ننوشتن تکالیف مدرسه از اول مهر تا آخر سال و حتی نداشتن دفتر مشق طی سال و نفهمیدن معلم طی این دوره !!!

- ارشد کلاس سوم ابتدایی

- اولین مرحله دعوا با ناظم و هل دادن وی (سوم ابتدایی)

- دعوای مجدد با ناظم مدرسه!!! (چهارم ابتدایی)

- ارشد کلاس چهارم ابتدایی

- دعوای 3باره و زدن لقد به پای ناظم مدرسه (آقای سعادت نیا)  و فرار از مدرسه !!!

- گرفتن بیماری ویروسی اوریون

- تصحیح ورقه های امتحانی خرداد ماه کلاس !!

- عضویت در تیم فوتبال مدرسه و 30ثانیه بازی در طی سه مسابقه !!!

- تمام کردن مرحله آخر بازی شورش در شهر!!!!

- کسب دیپلم کامپیوتر (کلاس پنجم ابتدایی!!!)

- رتبه اول مسابقات احکام سبزوار

- قبولی در دو مرحله کنکور ورودی راهنمایی تیزهوشان

- کسب مقام شرترین و جنجالی ترین دانش آموز طول تاریخ مدرسه !!!!!

 

دوره تحصیلی راهنمایی:

- علاقه مند شدن به کامپیوتر

- کم اهمیتی به درس و مدرسه

- به گند کشیدن(...) محله طی یک مدت کوتاه !!! (سال دوم راهنمایی)

- فروکش کردن دوباره شلوغی ها

- رتبه دوم مسابقات فوتبال دستی تیمی مرکز(من فوروارد - امین رشیدنژاد دروازه بان)

- ایجاد آتش سوزی شدید و فرار از محل که طی آن سمیهای سراسری برق سوخت و برق محل چندین ساعت قطع شد !!!

- قبولی در 2 مرحله کنکور تیزهوشان(ورودی دبیرستان)

 

دوره تحصیلی دبیرستان:

- تعمیر همه نوع ایرادات سخت افزاری و نرم افزاری کامپیوتر

- مدیریت بزرگترین و پربازدیدترین وبلاگ ایران طی یک دوره 4 ماهه !

-  مدیریت گروه برنامه نویسی،ویروس نویسی و فارسی سازی برنامه ها

- هک چندین سایت معروف و پربازدید ایرانی و خارجی

- پیدا کردن 4 حفره امنیتی بزرگ در سیستم وبلگ دهی میهن بلاگ

- ترک دنیای برنامه نویسی و هک !

- وارد شدن به دنیای شعر و خاطره نویسی

- راه اندازی و مدیریت گروه اینترنتی خاطره نویسی روزگار (با 20 عضو فعال)

- راه اندازی چندین سایت خدمات دهی ، اطلاع رسانی ،خاطرات نویسی و ...

- انتخاب رشته تحصیلی تجربی

- اخذ گواهی نامه مهدویت

- انداختن دیوار کلاس بطور کامل(سوم دبیرستان)

- چندین مورد عاشق شدن !!!
- راه اندازی و مدیریت سایت مدرسه !

- عینکی شدن (شماره نیم - نزدیک بین) !

 

   

حمید نامی هستم!!!


سلام

اسمم حمید (است!)  ۱۸ سال سن دارم

اینجام هیشکی منو نمی شناسه (به جز یکی دو نفر که آدرس ایجا رو دارن که یکیشونم خودمم!!!)

 

اول از همه:

- هرکسی با یه عددایی حال می کنه. اگه دقت کنید بعضی از عددا تو زندگی هر نفر بیشتر به چشم می خورن و بهشون حال میدن. منم مثل بقیه آدما دوتا عدد دارم. ۶ و ۸ !! خودمم عاشق این دو عددم چون برام خوش یمنن!!

توی بیشتر اتفاقاییم که برام میوفتن این دوتا عدد حتما نقش دارن . مثل تاریخ تولدم : ۶/۸/۱۳۶۸  یا خیلی از اتفاقایی که تو روز برام میوفتن توی این سلاعتان!! در کل ۶ و ۸ برام مقدسن و سعی می کنم اگه بخوام یه روزی کاره مهمی انجام بدم حتما تو روزی باشه که یکی از این دو عدد توشون باشه!!

مثلا یکی از اتفاقایی که میگم میوفتن همین تولد وبلاگمه که کاملا اتفاقی بود و الان به ذهنم رسید. امروز ۲۶ ماهه.  ۶ که توی ۲۶ هست. ۲+۶=۸  !!!  چه می کنن این ۶ و ۸ با من !!!

هدف از این وبلاگ:

- تصمیم دارم خاطرات مهم و جالب خودمو از بچگی(گذشته) و خاطراتیی که الان برام  میوفته و خواهد افتاد رو اینجا بنویسم اون بدون سانسور ...!!!

*******

چند روز پیش داشتم تو سایتای انگلیسی می گشتم یهو دیدم عکس یه حاج آقایی رو صفحه مجلس به اسم صانعی!!! یه سرچی زدم تو نت و سایتشونو پیدا کردم . وقتی با طرز تفکرشون آشنا شدمو فتواهاشونو دیدم واقعا کف کردم.مرجع قبلیم فاضلی لنکرانی بود که چند روز پیش فوت کرد و چون دلم می خواد احکاما آپدیت باشه دنبال یه مرجع جدید بودم!

دیگه کمکم به صانعی علاقه مند شدمو تصمیم گرفتم ازشون یه سئوالی بپرسم.

چند روز پیش یه اس ام اس اومد برام که جواب سئوالمو فرستادن برام. نصف شب بود. ساعت ۳:۳۰ همینکه متنو خوندم یه نیوی عجیبی گرفتم . یه مدتی بود خیلی زیاد وسوسه می شدم اونم از نوع ناجورش،با خودم مشکل پیدا کرده بودم بد رقم طوری که دیگه خیلی وقت بود جلوی آینه که می رفتم چشامو می بستم که خودمو نبینم!!!!

 همینکه اونو خوندم انگار دیگه اصلا شیطونی هم در کار نبود دیگه . نوشته بود توبه کن خدای مهربان توبه پذیره و بعدشم برو بشین درستو بخون این کارا چیه تو این سن برو به درست برس ... !

وضو گرفتمو بعد مدتها نماز صبح خوندم. اولاش خجالت می کشیدم سرمو بالا بگیرم اما وقتی به خودم اومدم دیدم نه بابا دوباره رابطم با خدای مهربونم شده عین اول... . اشک توچشمام بود و لبخند رو لبام... .

 

   
درباره وبلاگ
حمید 18 سال سن دارم ! بعدا ...!!!
دوستان من
نوشته های پیشین
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

hamid6868

حمید

http://hamid6868.blogfa.com

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره...

حمید 18 سال سن دارم ! بعدا ...!!! Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا